به نام خدایم

خدای من همه گویند و تو نیز گویی که خدا مهربان است ، خدا ارحم و راحمین است ، دستگیر و بخشنده است پس ای خدای من چرا من با وجود چنین خدایی هنوز محتاج دستگیری و بخشندگی هستم مگر من بنده ی تو نیستم مگر تو مرا نیافریدی من که خود نمی خواستم به این دنیا بیایم از بودن در این دنیا هم چندان دلخوش نیستم ، تو مرا آوردی اما ، آوردنت برای چه بود را نمی دانم ، شاید برای این بود که به عزیزانت درس عبرت بدهی ، آری خدا ؟ من درس عبرتی برای عزیزانت هستم ؟ پس چرا جوابم را نمی دهی ؟ حتی لیاقت این را هم ندارم ؟ خدای من آوردنم  به اختیار خودم نبود ، چرا اختیار رفتن را هم از من گرفتی ؟ پس من چه کنم ؟ از دنیا رانده و از آخرت مانده من کجای صفحه ی بازی تو هستم کدامین مهره ات هستم ؟ خدایا این عدالت است ؟ که پیاده بمیرد تا شاه بماند ؛ خدایا در تمام زندگی من مات توام بیا و خدایی کن و کمی مهره ات را تکان بده تا نفسی کنم و بدانم زندگی آیا بوی عطر آزادی می دهد؟ بتوانم خانه ام را تغییر دهم به خدائیت قسم که نگو آسمان هر کجا همین رنگ است اگر آسمان همه جا یک رنگ است پس چه کس بر سر آسمانم پرده ی مشکی کشید تو مگر آن بالا نیستی ؟ پس چرا بین من و تو پرده افتاده ؟ من که یارای کشیدن را ندارم تو کمی از پس آن پرده برون آی و مرا بنگر و ببین این بود که تو ساختی ؟ این بود که می خواستی ؟ که اگر این بود پس عدالت کو ؟ و اگر هم نه پس خدایم کو ؟ ای خدایم من دگر تاب ندارم ، از تمام این دنیا من تو را داشتم و دارم ، تو مگر این را نمی دانی ؟ پس چه می گویند که خدا از رگ گردن هم به تو نزدیکتر است اگر آنجایی راستی خدا حتی رگ گردنم هم دگر سر ناسازگاری دارد ، تو نمی دانی ؟ ای خدایم برای یک بار هم که شده دستان همیشه به سوی آسمانم را بگیر تا منم درک کنم گرما چیست .... و دگر هیچ ....