مسعوذ فردمنش

 

 


با كار خرابات نشيني چه كنم

با گدا نشسته با شاه نشيني چه كنم

گفت از عشق گداييست اگر شاه شديم

چون شمع خرابات شدم آب شديم

 

گفتم تو بگو كه من چه بايد بكنم

آن چيست بگو كه من نبايد بكنم

گفتم بنويس چه ساكتي دير شده

گفت دير نگو بگو زمان پير شده

 

گفتم تو بگو كه شعر من كافي نيست

از حق تو بگو كه قصد حرافي نيست

گفتم چه كنم كه باعث قهر انا الحق نشود

گفت بيدار بمان كه حق نا حق نشود

 

                                    (( مسعود فردمنش ))

                             

خواجه حافظ شیرازی


زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکَنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکُنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم


حافظ

بسوزم

دوست دارم شمع باشم گوشه ای تنها بسوزم

بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم

دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روی ماهت

یا شوم پروانه از شوق تو بی پروا بسوزم

دوست دارم ماه باشم تا سحر بیدار باشم

تا چو مشعل بر سر راهت در این صحرا بسوزم

دوست دارم لاله باشم بر سر راهت نشینم

تا نهی پا بر سرم از شوق سر تا پا بسوزم

دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگیرم

تا ز مهر آتشینت چون گل صحرا بسوزم

دوست دارم کام عطشان تو را سیراب سازم

گر چه خود از تشنه کامی بر لب دریا بسوزم

وقتی نیستی

وقتی نیستی دستانم به وسعت فاصله ها خالیست

چشمانم طعم باران می گیرد و لحن معصوم احساسم لب به هذیان می گشاید

وقتی نیستی

با سبد کهنه ی خاطره ها یاد و خاطرات را آب می دهم

باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناهم بود

آخر برایم بگو طاقتم زرد شد

چرا گیاه آمدنت نمی روید؟

دست نوشته

به روی ساحلی مجنون نوشتم

نوشتم فکر لیلی را گذشتم

نوشتم گر بود لیلای مجنون

نگرداند دلش را کاسه ی خون

نوشتم مهر لیلی چون فسون است

نگاه آن دو چشمش چین و چون است

نوشتم عشق لیلی را فنا هست

که بهر درد مجنون چون دوا هست

ولی افسوس دریا لیلی پرست است

گذشت از هر چه بالا هر چه پست است

بزد بر روی ساحل دست دریا

نهان شد هر کلامی بود پیدا

                                               (( محمد ))

نظر یادتون نره

عبادت

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میکنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با , بگذریم

چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم

تو التماسم میکنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت میکنم

گفتی محبت کن برو, باشد خدا حافظ ولی

رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

 

نظر یادتون نره

بدون شرح

 

 

 

ناشناس

 

سلام به یاری که هنوز او را ندیدم و او تماشایم نکرد . صدایش را نشنیده ام و کلامی با او نگفتم و او برایم زمزمه نکرد , هرگز در موردش چیزی نشنیدم و در خواب هم سایه ای از او ندیده ام سلام به کسی که اگر وجود داشته باشد از عمق جانم دوستش خواهم داشت و قول خواهم داد تا او نخوابید هرگز چشم بر هم نگذارم و تا او نگاه از من نگرفت ,  نگاه از او نگیرم

 

چگونه فراموشت کنم

چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های هرزه گی به قصر سفید عشق هدایتم کردی و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی , آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی.

چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و تپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت .

چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام و برایم تمامی اسمها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند . دستم را به تو می دهم , قلبم را به تو میدهم , فکرم را به تو می دهم , بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس دگر با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .

چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم . دستت را به من بده , فکرت را به من بده , سرت را به روی شانه هایم بگذار و بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم

جوانه

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام ساقه هایم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

                                   با ریشه ها چه می کنید

گیرم بر روی بام نشسته در کمین پرنده ای , پرواز را علامت ممنوع می زنید

                     با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید

گیرم می برید , گیرم میزنید, گیرم می کشید

                   با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید

شبی از پشت تنهایی نمناک و بارانی , تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های .......................

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

مناجات خواجه عبدالله انصاری

الهی اگر چه نور در عبادت است اما کار به عنایت است

آنجا که عنایت الهی باشد

                            فسق آخر کار پادشاهی باشد

و آنجای که قهر کبریائی باشد

                            سجاده نشین کلیسائی باشد

الهی ابوجهل از کعبه می آید و ابراهیم از بتخانه کار به عنایت بود باقی بهانه

الهی اگر چه شب فراق تاریک است دل خوش دارم که صبح وصال نزدیک است

عاشق چو دل از وجود خود بر گیرد

                                اندر دو جهان دو زلف دلبر گیرد

بالله که عجب نباشد ار دلبر او

                               او را به کمال لطف در بر گیرد

الهی دیگران مست شرابند من مست ساقی , مستی ایشان فانی است و از من باقی

مست توام از جرعه و جام آزادم

                               مرغ توام از دانه و دام آزادم

مقصود من از کعبه و بتخانه توئی

                               ورنه من ازین هر دو مقام آزادم

الهی آنرا که خواهی آب در جوی او روان است و آنرا که نخواهی چه درمان است ؟

الهی چون آتش فراق داشتی با آتش دوزخ چکار داشتی ؟

الهی روزگاری تو را می جستم خود را می یافتم اکنون خود را می جویم تو را یافتم

از صبح وصال بی خبر بود عدم

                               آنجا که من و عشق تو بودیم به هم

روزانه اگر کسی نبینم همدم

                               شب هست مرا غمت چه از بیش و چه کم

الهی با تو آشنا شدم از خلایق جدا شدم در جهان شیدا شدم نهان بودم پیدا شدم

الهی بر عجز و بیچارگی خود گواهم و از لطف و عنایت تو آگاهم , خواست خواست  توست من چه خواهم

الهی اگر به دعا فرمان است قلم رفته را چه درمان است ؟

الهی چون تو در غیب بودی من در عیب بودم و چون تو از غیب پیدا شدی من از عیب جدا شدم

الهی چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم

الهی به حرمت آن نام که تو آنی و به حرمت ان صفات که چنانی به فریادم رس که می توانی

الهی مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده ی دوخته را و مران این بنده ی آموخته را

الهی نوازنده ی غریبان توئی و من غریبم دردم را دوا کن که توئی طبیبم ای دلیل هر گم گشته

یارب ز تو آنچه من گدا می خواهم

                                افزون ز هزار پادشا می خواهم

هر کس ز در تو حاجتی می خواهد

                               من آمده ام از تو تو را می خواهم