روياي با تو بودن

روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.با تو بودن قصه شيريني است به

 وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت

زده اي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد

 بانوي دريايي من

اخر جاده ها کي به پايان ميرسد ؟ عشق من و تو کي به سامان مي رسد؟؟ دردهاي قلب من کي به پايان ميرسد؟ انتظار هر شبم کي به پايان ميرسد؟ چشم هاي من اينک حال گريه دارد شب را در خيالش تا سپيده مي بارد دستهاي من تاب ان ندارد تا بگيرد خاطرات روزهاي رفته بر باد سايه ام در ميان خاک و باد مي برد جسم مرا در گردباد .

عشق ، تن به فراموشي نمي سپارد مگر يك بار براي هميشه . جام بلور ، تنها يك بار مي شكند مي توان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت اما شكسته هاي جام ، آ‌ن تكه هاي تيز برنده دگر جام نيست . احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه مي شود و اگر كمي كوتاهي كنيم عشق نيز..... بهانه ها، جاي حس عاشقانه را خوب مي گيرند

کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري سرودم . آن هنگام زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي ريختم اشک مي شد و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم تا شايد جاده اي دور . هنوز بوي خوب بهار را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي باشد براي دلم . بيا و از کنار پنجره دلم عبور کن تويي که در ذهن خسته هميشه بهاري

قرار نبود...........

تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند

تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست

زندگی شیبی ست و عشق سیبی ست و وای بر حال آن که در عشق پای بند نظم و ترتیبی ست , و اما تو : قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کند قرار نبود عشق هم مثل گیلاس , بوسه , عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد . قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند . قرار بود هر کس به هوای نشکستن دل خودش بماند . قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم

قرار نبود هر چه قرار نیست باشد . قرار تنها بر بی قراری بود و بس . گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد . اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد , مهم نیست , تنها برایت می نویسم : خودت خواستی , تقصیر من نبود .

 

زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم

 

مادر

سلام دوستان عزیز روز مادر بر همه ی مادران عالم مبارک باد

این شعرو شاید همه ی شما دوستای عزیز بدونید ولی بازم یادآوریش برای نشون دادن عظمت مادران خالی از لطف نیست:

 

 

داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند چهره پر چین و جبین پر آژنگ 

با نگاه غضب آلود زند بر دل نازک من تیر خدنگ

از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلما سنگ

مادر سنگ دلت تا زنده است شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یکرنگ تو را تا نسازی دل او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ

روی و سینه ی تنگش بدری دل برون آری از آن سینه ی تنگ

گرم و خونین به منش باز آری تا برد ز آئینه ی قلبم زنگ

عاشق بی خرد ناهنجار نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه ز بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد سرمنزل معشوقه نمود دل مادر به کفش چون نارنگ

از قضا خورد دم در به زمین و اندکی رنجه شد او را آرنگ

آن دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخواست نمود پی برداشتن دل آهنگ

دید کز آن دل آغشته به خون آید اهسته برون این آهنگ

آه دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خورد به سنگ

 

 

قدر مادراتون رو تا هستن بدونید

مسعود فردمنش

ميشه از عشق تو گفت

ميشه با ستاره هاي چشم تو مغرب نو مشرق نو بر پا كرد

ميشه از برق نگات خورشيد رو خاكستر كرد

ميشه با گندمي هاي سر زلفت يه عالم شعر نوشت

آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه

آره از عشق تو مردن داره

ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد

ميشه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد

آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه

آره از عشق تو مردن داره

بشه از عشق قصه نوشت ميشه از عشق تو گفت

 

                                                                (( مسعود فردمنش ))

تنهائی

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهائی خود را در آب

آب در حوض نبود

تو اگر, در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهیها حوضشان بی آب است

 باد میرفت به سر وقت چنار

 من به سر وقت خدا می رفتم

زمزمه های محلی

مگه من اطلس خارا نبودم

مگه من دختر بابا نبودم

مرا دادن به اون یار پیرمردی

مگه من لایق ریکا نبودم

های برو های نشو کیجا شو بیه

ونه بوریم سره موقع  خو بیه

غریبه یار غریب یاری نوونه

غریبه یار وفاداری نوونه

غریب هاکنین پند و نصیحت

غریب قهر کنده شوونه شه ولایت

 

کبوتر بچه بودم مادرم مرد

مرا دادن به دایه دایه ام مرد

مرا با شیر گاو آموخته کردن

ز بد بختی من گوساله ام مرد

شی دل درد قربون , شی دل تنگ قربون , شی دل غم قربون

اگه یادت کنم دیوانه می شم

اگه ترکت کنم بیگانه می شم

قسم خوردی که من مال تو هستم

ز عشقت دیوانه ی می خانه می شم

 

 

تی سر جه بخوره تی زندگانی فاطی

لکه دار هاکرده یار می جوانی فاطی

الهی بمیره باعث و بانی فاطی

ندارمه طاقت زنده جدائی فاطی

یار گل کاله فاطی چشم بلاره فاطی

میوه ی کاله فاطی دل بی قراره فاطی

امه محله کیجا بد بیه روشن فاطی

زنا نامه دنه خالص ابریشم فاطی

انده خالی کاغذ تا که هاریشم فاطی

چنده تی انتظاری ره بکشم فاطی

دوران مدرسه آلبالو گیلاس فاطی

ساعت هفت و نیم ته شوونه کلاس فاطی

ته ره قسم دمبه حضرت عباس فاطی

دکتمه دریا می دست ره هماس فاطی

  

کهر یابو تره نال هاکنم نال عتیقه جانا

تره سوار بووم برم عروس یار عتیقه جانا

شل دنه شلوار عتیقه جانا

بمرده برار عتیقه جانا

برده تنه یار عتیقه جانا

مسلمانان می دل سید پسنده عتیقه جانا

لب دندون سید مثل قند عتیقه جانا

همه گویند که سید اهل فند عتیقه جانا

خدا دونده می دل رشنق جه بنده عتیقه جانا

شل دنه شلوار عتیقه جانا

بمرده برار عتیقه جانا

برده تنه یار عتیقه جانا

نیشتیمه خان دله با فکر و خیال عتیقه جانا

بدیمه ته ویستی  بمونه خاستگار عتیقه جانا

الهی بمیره کیجا تی برار عتیقه جانا

اسا ندونه دل هاکنه چیکار عتیقه جانا

شل دنه شلوار عتیقه جانا

بمرده برار عتیقه جانا

برده تنه یار عتیقه جانا

 

مست هوشیار

  یک شـبی مسـتی بیـامد ، درب مسـجد را گشـود

 

 مــردمــی را دیــد، غـرق راز در حـــالِ سـجـود

 

 تکیه زد بـر سـر درِ مسجـد ، نگـاهـش بر نمــاز

 

چشـم او پر آب گــردیـدو بـبـســت آن درب بــاز

 

 ناگهان مردی بدیــدش ، پــس دویــدش سـوی او

 

  جامه اش بگرفـتُ زد یک ضـربـتـی بر روی او

 

 مست مســـتانه بخنـدیـدو نشـســتـش بـر زمـیـــن

 

  گفت ای یار چه شـد گـشــتی چنین زارو غـمـین

 

  گفت چـون تو آمـدی باده بدسـت در ایــن ســـرا

 

  تا تـــورا دیــدم مـیــان دل شـنـیدم یـــک صـــدا

 

  داد زد او را از این مـردان بگـــردان تو جـــدا

 

  من به خوبی دانم آن صاحب صدا بودش خـــدا

 

  مست نـاگه یک نـظر بر جلـــوۀ او بنـگـــریــد

 

  گفت ای مردان پاک این پست را بیرون بریــد

 

  من که خود مستـم ولی دانم که او دیوانه اســت

 

  از سـر جام غـرور خود شده این گونه مــسـت

 

   تو که هـسـتی که خـدا بـر تـو پیـامـی سـر دهد

 

  یک وجب گل چیست بنا بر سرش یک در نهد

 

  از چـه رو سر رو به من کـردی میان آن نمـاز

 

  روی برخودکن دمی روگوشه ای خود را بساز

 

  من از این مـسـتی به در گـاه خدا گــریان شـدم

 

  یک نظر بر من فکـنـدُ از گـنـه عریـــان شــدم

 

  آن صدایی کز دلـت بر خاســت هنگام نمـــــاز

 

  صاحبش شیــطـان بود نه ربِ پاکِ بـی نـیـــاز

 

  مرد چــون بـشــنیـد آن گـفـتار پــر مـعـنای او

 

  دست پاکـش را ببــوســیدو بشــد هــــمپـای او

                             (( صابر قدیمی ))

 

سلام بر دوستای خوبم من این شعر و از وب آقا صابر گرفتم وب سایت خیلی خوبی داره توصیه میکنم یه سری بهش بزنین

 

                http://ghazalposh.blogfa.com/      

 

بگو

من می سوختم و تو به جای آب هیزم می شدی

من دوباره می سوختم

بگو , بگو که دستهای تو هنوز هم بوی سیب می دهد

دوباره کابوس شبهای بی قرار من

دوباره گرمی اشکهای سرد من , دوباره مست آستان خیس چشمان من

بگو این آخرین انتظار

آخرین عشق

آخرین اشتباه را بگو !

ای کاش

 

ای کاش خلوتی برای دلتنگی هایمان بود تا دلهای خسته و بی پناهمان پناه می یافت

کاش باران هاشور می زد کویر خشک و ترک خورده ی دلهایمان را و طراوت می بخشید

کاش خنکای نسیمی برتن تب دار و خسته مان می وزید ما را که مسافران جاده ی پر پیچ و خم انتظاریم نیروی رفتن و ادامه دادن می بخشید

کاش غروب غربتمان را افقی روشن از راه می رسید

 

نیکی

نخواهی که باشد دلت دردمند

دل درد مندان بر آور زبند

به غمخوارگی چون سر انگشت من

نخارد کس اندر جهان پشت من

درون فرو ماندگان شاد کن

ز روز فرو ماندگی یاد کن

پدر مرده را سایه بر سر فکن

غبارش بیفشان و خارش بکن

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش

مشو تا توانی ز رحمت بری

که رحمت برندت چو رحمت بری